تبليغاتX
عبور باید کرد






















عبور باید کرد

شعر و مطالب ادبی....

 

پرواز در هوای خيال تو ديدنی ست

حرفی بزن که موج صدايت شنيدنی ست

شعر زلال جوشش احساس های من

از موج دلنشين کلام تو چيدنی ست

يک قطره عشق کنج دلم را گرفته است

اين قطره هم به شوق نگاهت چکيدنی ست

خم شد- شکست پشت دل نازکم  ولی

بار غمت ـ عزيز تر از جان ـ کشيدنی ست

من در فضای خلوت تو خيمه می زنم

طعم صدای خلوت پاکت چشيدنی ست

تا اوج ، راهی ام  به تماشای من بيا

با بالهای عشق تو پرواز ديدنی ست

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 19:9 توسط ساناز| |


بـبوسیـدش .. حتما ً قبـل ِ خواب ب ِ بـوسیـدش!

 

 

حتی اگه با هم دعـوای ِ بـدی کرده باشیـد .. حتی اگه بهتـون گفته باشه از این زنـدگی ِ کوفتـی خسته شـده .. حتی اگه برچسـب ِ ” بد اخـلاق ” بهـتون چسبـونده باشه !

 

 

ببوسیـدش .. حتی اگه بهتـون گیر ِ بیخـود داده باشه .. گفته باشه از لباسـی که شما عاشقشین متنفـره ! .. نفهمیـده باشه شما موهـاتون رو مِش کردین !

 

 

ببـوسیـدش .. حتی اگه بـوی ِ عرق و خستگی میـده .. حتی اگه یـادش میـره جواب سلام ِ شما رو بـده .. حتی اگه خیلی وقته براتـون گُـل نخـریده !

 

 

ببوسیـدش .. وقتی زیرپیـرهنی سفیـد ِ حلقه ای پوشیـده و بـازوهای ِ سفیـدش رو با اون پیـچ ِ ماهیچه ای ِ مردونه انداخته بیـرون .. وقتی صورتش ته ریش ِ جذابی داره .. وقتی صداش خسته ُ خمار ِ خوابه !

 

 

بـبوسیـدش .. حتی اگه شما رو رنجـونده و غـرورش نمیذاره دلجـویی کنه .. حتی اگه گرسنه اس و با شما مثل ِ آشپـز ِ دربـارش برخـورد می کنه .. حتی اگه یادش میـره ازتـون تشـکر کنه !

 

 

ببوسیـدش .. وقتی براتـون یه آهنگ ِ جدیـد میذاره و می گه : ” اینـو برای تـو آوردم ! ” .. وقتی تو چشـاش پـُر ِ خواستنه .. وقتی دست های ِ ظریـف ِ دختـرونه تـون میـون ِ دستای ِ زمخت و مردونه اش گم می شن .. !

 

 

بـبوسیـدش .. حتی اگه از عصبانیت داریـد دیوونه می شید .. حتی اگه شما رو با مادرش مقایسه می کنه .. حتی اگه با حرص می خوایید از خونه بزنیـد بیـرون و اون محـکم بـازوهاش رو دورتـون حلقه می کنه و وسـط ِ جیـغ های ِ شما با خنـده می گه : ” عزیـزم ؛ کجا می خـوای بـری این وقته شب ؟! ”

 

 

بـبوسیـدش .. وقتی ناغافلی لباسـی رو خریـده که هفته ی پیش ، پشت ِ ویتریـن دیدین و فقـط یه کلمه گفتین این چه خوشگله ! .. وقتی دست هاش پـُر از خریـد خونه ان و درُ با پـاش می بنـده .. وقتی با نگاهـی پـُر از تحسین سر تا پاتـون رو برانـداز می کنه .. !

 

 

ببـوسیـدش .. حتی اگه تـوی ِ شرکـت پیـاز خورده و تا موهاش بـو میدن .. حتی اگه با دوست هاش تلفنـی یک ساعـت حرف می زنه و شامتـون سـرد شده .. حتی اگه رو دنـده ی ” نه ” گفتن افتـاده .. !

 

 

بـبوسیـدش .. وقتی شمـا رو وسـط ِ آرایش کردن می بوسه .. وقتی باهاتـون کُشتـی می گیـره و مثل ِ پـَر از رو زمین بلنـدتون می کنه .. ! وقتی تو دلتنگی هاتون داوطلبانه می بردتـون بیـرون و شما رو تو شهـر می گردونه .. !

 

 

بـبوسیـدش .. حتماً قبـل ِ خـواب ب ِ بـوسیـدش!

 

شایـد فـردایی نباشـه …


شایـد شما فـردا نباشیـد …


شایـد اون فـردا نباشـه

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 12:50 توسط ساناز| |

تو کجایی سهراب؟

آب را گل کردند چشمها را بستند و چه با دل کردند

وای سهراب کجایی آخر؟....

زخمها بر دل عاشق کردند خون به چشمان شقایق کردند

تو کجایی سهراب؟

که همین نزدیکی عشق را دار زدند

همه جا سایه دیوار زدند

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 18:7 توسط ساناز| |

 

با بودن تو حال من اصلا خراب نیست
می خواهمت و بهتر از این انتخاب نیست

احساس می کنم که خدا قول داده است
دیگر در این جهان خبری از عذاب نیست

دیگر میان خاطره هامان ، از این به بعد
چیزی به اسم دلهره و اضطراب نیست

باور کن این خدا که خودش عاشقت کند
حتماً زیاد خشک و مقدس مآب نیست

پاشو بیا کمی بغلم کن ، ببوس، تا
باور کنم حضور تو ایندفعه خواب نیست

من را ببوس تا همه ی شهر پر شود
این اتفاق هر چه که باشد سراب نیست

دنیا سر جدایی ما شرط بسته است
اما دعای شوم کسی مستجاب نیست...

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 17:50 توسط ساناز| |

 

یاد دارم یک غروب سرد سرد

می گذشت از  کوچه ما دوره گرد.

«دوره گردم کهنه قالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم

دست دوم جنس عالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم»

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی زد و بغضش شکست.

«اول سال است؛ نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟»

بوی نان تازه هوش از ما ربود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

صورتش دیدم که لک برداشته

دست خوش رنگش ترک برداشته

سوختم دیدم که بابا پیر بود

بدتر از آن خواهرم دلگیر بود

مشکل ما درد نان تنها نبود

شاید آن لحظه خدا با ما نبود

باز آواز درشت دوره گرد

رشته ی اندیشه ام را پاره کرد

«دوره گردم کهنه قالی میخرم

کاسه و ظرف سفالی میخرم

دست دوم جنس عالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم»

خواهرم بی روسری بیرون دوید.

آی آقا ! سفره خالی می خرید . . . .؟ ! ؟

نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 16:48 توسط ساناز| |

از لحظات زندگی لذت ببرید

صبح‌های سرد ماه ژانویه در سال ۲۰۰۷، مردی در متروی واشنگتن، ویولن می نواخت.

او به مدت ۴۵ دقیقه، ۶ قطعه از باخ را نواخت.
 
در این مدت، تقریبا دو هزار نفر وارد ایستگاه شدند، بیشتر آنها سر کارشان می‌رفتند.
 
بعد از سه دقیقه یک مرد میانسال، متوجه نواخته شدن موسیقی شد.
 
او سرعت حرکتش را کم کرد و چند ثانیه ایستاد، سپس عجله کرد تا دیرش نشود
 
۴ دقیقه بعد:
 
ویولنیست، نخستین دلارش را دریافت کرد. یک زن پول را در کلاه انداخت و بدون توقف
 
به حرکت خود ادامه داد
 
۵ دقیقه بعد:
 
مرد جوانی به دیوار تکیه داد و به او گوش داد، سپس به ساعتش نگاه کرد و رفت
 
۱۰ دقیقه بعد:
 
پسربچه سه‌ساله‌ای که در حالی که مادرش با عجله دستش را می‌کشید، ایستاد.
 
ولی مادرش
 
دستش را محکم کشید و او را همراه برد. پسربچه در حالی که دور می‌شد، به عقب
 
نگاه می‌کرد و
 
ویولنیست را می‌دید. چند بچه دیگر هم کار مشابهی کردند، اما همه پدرها و مادرها
 
بچه‌ها را
 
مجبور کردند که نایستند و سریع با آنها بروند
 
۴۵ دقیقه بعد:
 
نوازنده بی‌توقف می‌نواخت. تنها شش نفر مدت کوتاهی ایستادند و گوش کردند.
 
بیست نفر پول دادند، ولی به مسیر خود بدون توقف ادامه داند. ویولینست، در مجموع
 
۳۲ دلار کاسب شد
 
یک ساعت بعد
.
.
.
.
مرد، نواختن موسیقی را قطع کرد. هیچ کس متوجه قطع موسیقی نشد
 
بله. هیچ کس این نوازنده را نمی‌شناخت و نمی‌دانست که او «جاشوآ بل» است،
 
یکی از بزرگ‌ترین موسیقی‌دان‌های دنیا.
 
او یکی از بهترین و پیچیده‌ترین قطعات موسیقی را که تا حال نوشته شده، با
 
ویولن‌اش که ۳٫۵ میلیون دلار می‌ارزید، نواخته بود.
 
تنها دو روز قبل، جاشوآ بل در بوستون کنسترتی داشت که قیمت هر بلیط ورودی‌اش
 
به طور متوسط ۱۰۰ دلار بود
 
این یک داستان واقعی است.
 
واشنگتن پست در جریان یک آزمایش اجتماعی با موضوع ادراک، سلیقه و ترجیحات
 
مردم، ترتیبی داده بود که جاشوآ بل به صورت ناشناس در ایستگاه مترو بنوازد.
 
سؤالاتی که بعد از خواندن این حکایت در ذهن ایجاد می‌شوند در یک محیط معمولی
 
در یک ساعت نامناسب، آیا ما متوجه زیبایی می‌شویم؟ آیا برای قدردانی و لذت بردن
 
از این زیبایی توقف می‌کنیم؟ آیا ما می توانیم نبوغ و استعداد را در یک بافت
 
غیرمنتظره، کشف کنیم؟
 
نتیجه‌ای که از این داستان گرفته شد:
اگر ما یک لحظه وقت برای ایستادن و گوش فرا دادن به یکی از بهترین
 
موسیقی‌دان‌های دنیا که در حال نواختن یکی از بهترین موسیقی‌های نوشته شده با
 
یکی از بهترین سازهای دنیاست، نداریم
پس
از چند چیز خوب دیگر در زندگی‌مان غفلت می‌کنیم؟
 
نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 16:26 توسط ساناز| |

اولین روز ...... به خاطر داری؟

 

 

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
 
غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم
 
دومین روز بارانی چطور؟پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم سعی می
 
کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
 
و سومین روز چطور؟گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت
 
گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد. وچند روز پیش را چطور؟به خاطر داری؟که با یک چتر اضافه
 
آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...فردا
 
دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو..
 
دکتر علی شریعتی
 
نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 18:8 توسط ساناز| |

 
اگر دروغ  رنگ داشت هر روز شاید
 
ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست
 
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود
 
اگر عشق ارتفاع داشت
 
من زمین را زیر پای خود داشتم
 
و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی
 
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها
 
به تمسخر می گرفتی
 
اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن
 
نبود که گامی بردارد
 
اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت
 
دنیا یک خانه می شد
 
و تمام محتوای سفره سهم همه بود
 
و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد
 
اگر خواب حقیقت داشت
 
همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا
 
باوری بودم
 
اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از
 
خدا نمی پرستیدند
 
و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید
 
تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه
 
اش را نثار او کند
 
اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود,
 
زیبایی نبود, خوبی هم شاید
 
اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم
 
و می گریستیم؟
 
کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟
 
چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
 
آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم,
 
اگر عشق نبود
 
اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در
 
اختیار عشق می گذاشتند
 
و من با دستانی که زخم خورده توست
 
گیسوان بلند تو را نوازش می کردم
 
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم
 
به یادگار نگه می داشتی و
 
ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به
 
سلامتی دشمنانمان پر می کردیم
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 16:28 توسط ساناز| |

كاريكاتوري كه بهش نمي خندي

.

.

 

 

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 16:33 توسط ساناز| |

دیوار شیشه ای ذهن 

 یه دانشمند یک آزمایش جالب انجام  داد...
 اون یه آکواریوم شیشه ای ساخت و اونو با
 یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد.

  تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت
 و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد
 علاقه ی ماهی بزرگه بود
 .

  ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی
 بزرگه بود و دانشمند به اون  غذای دیگه ای نمی داد... 

او برای  خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد،
 اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. 

 همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد
 علاقش جدا می  کرد.

  بالا خره
 بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. 

اون باور کرده بود که رفتن به  اون طرف
 آکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه.

  دانشمند
 شیشه ی وسط  رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد، 

اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. 

اون هرگز قدم به سمت  دیگر آکواریوم نگذاشت.
 

  می دونین چرا؟



 

  اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه
 دیوار شیشه ای ساخته بود.
  یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود
  اون دیوار باور خودش بود.  

باورش به محدودیت


 

  ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم، کلی دیوار
 شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی
 هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود  دارند

  هر فردی خود را ارزیابی می کند و این برآورد مشخص خواهد
 ساخت که او چه خواهد شد.

 شما نمی توانید بیش از آن چیزی  بشوید که باور دارید هستید،
 اما بیش از آنچه باور دارید می توانید انجام دهید

  نورمن وینست پیل

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 16:40 توسط ساناز| |